نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
ابوسعيد ابوالخير

ابوسعيد ابوالخير
رقص براى خدا

 

رقص براى خدا
 
 
 آنه مارى شيمل

پرفسور آنه مارى شيمل از اسلام شناسان و شرق شناسان بنام روزگار معاصر است. وى از سر صدق و راستى در راه شناخت فرهنگ و تمدن و تاريخ اسلام گام نهاده و با آثارش، نه تنها چشم غربيان را تا اندازه اى بر روى حقيقت فرهنگ مشرق زمين گشود، بلكه به ما مسلمانان نيز در آشنايى بهتر و بيشتر با ميراث علمى و فرهنگى نياكانمان كه همان سنت دينى و مذهبى مسلمانان مى باشد يارى رساند. در مقاله اى كه در پى مى آيد، شيمل مى كوشد تا نشان دهد كه رقص صوفيانه (سماع) هرچند از سوى بسيارى از اهل ظاهر عملى شيطانى و غيراخلاقى دانسته شده، اما نزد برخى طريقه هاى اصيل صوفيه همچون طريقه مولويه و برخى مشايخ اين قوم همچون ابوسعيد ابوالخير ومولاناجلال الدين محمد بلخى وسيله اى براى وصال عرفانى، شهود خداوند و شور عرفانى تلقى شده است و يكسره از اميال وتمنيات جسمانى عارى است.


در خلال دهه هاى اخير، گاهى نوشته هايى در روزنامه هاى آمريكا درباره آموزش «رقص صوفيانه » مى خوانيم و «رقص صوفيانه» به شيوه اى مرسوم براى پرورش نفس بدل شده است. اما، رقص در اسلام قبيح شمرده شده است؛ چرا كه به طور كلى رقص در تاريخ اديان با وجد و حال در ارتباط است و انسان را از حالت عادى خود خارج مى كند و مى توان گفت: او را بر گرد يك محور خاص به چرخش وامى دارد. بى گمان در دوره هاى ميانى اسلامى ضيافتهاى مسلمانان متمكن، اغلب باموسيقى و رقص به پايان مى رسيد. ليكن در بستر دين رقص، كه اساساً  يك پى ـ پديدار موسيقى ونغمه خوش آهنگ است، با خصيصه شريعت محور اسلام در تعارض قرار مى گيرد. زيرا ممكن است فرد را از راهى كه خداوند مقررداشته ـ شريعت ـ به بيراهه كشد. از اين رو، اسلام هنجارين به مخالفت با رقص برخاسته است و مطابق قرآن (فاطر، آيه ۸) با كف زدن و امورى از اين دست نيز مخالف است. طى چندين قرن، مقالات و رسالاتى عليه مسأله رقص به علت وجود تأثيرات شيطانى آن نگاشته شده است.

بدين جهت خنياگران و رقاصان حق شهادت دادن در دادگاه را نداشتند. به عنوان نمونه، مى توان از رساله اى منسوب به ابن تيميه در مورد رقص و سماع يادكرد. او اين دو مقوله را به اندازه تبعيت از مغولها، براى مؤمنان خطرناك و زيانبار مى شمارد (بعدها يك پژوهشگر تأثير يا ردپاى رقص شمنانه را در رقص صوفيانه مشاهده نمود).

حتى كسانى را كه رقص را ويژگى اصلى تصوف مى شمارند و خود را به اين جريان منسوب مى دارند، موردنكوهش قرار داده اند، چرا كه هدف آنها بزرگنمايى چنين تجربيات خلسه آورى بوده است. ايشان در اين مورد با هجويرى (قرن پنجم قمرى‎/ يازدهم ميلادى) موافق اند. وى در كشف المحجوب بيان مى دارد: «طايفه اى ديدم از عوام كه مى پنداشتند مذهب تصوف خود هيچ نيست جز رقص.»  (كشف المحجوب، ص۴۱۶ ، ترجمه نيكلسون).


اولين سماع خانه معروف يا جايى براى رقصيدن و نواختن موسيقى مذهبى در نيمه دوم قرن سوم هجرى برابر با نهم ميلادى در بغداد تأسيس شد، جايى كه صوفيان مجال شنيدن نغمه هاى آهنگين را مى يافتند و برخى در خلال آن به چرخ زدن مى پرداختند. گاهى اوقات نيز اين حالت خلسه به جايى مى رسيد كه خرقه هايشان ـ تكه پارچه هايى كه با دقت به يكديگر دوخته شده بود ـ را مى دريدند.

 در اين هنگام چنين تصور مى شد كه سرشار از بركت «نيرويى جادويى، مقدس و معنوى»  شده اند. مسأله مورد اختلاف اين بود كه آيا مبتديان طريقت ـ چنان كه شيخ ابوسعيد ابوالخير معتقد بود ـ بايسته است كه در مراسم رقص و سماع شركت كنند تا مشتهيات نفسانى خود را از ميان بردارند يا اينكه از شركت در اينگونه مجالس بايد برحذر باشند.

مسأله ديگر به اينگونه بودكه آيا نوآموختگان طريقت به واسطه پايكوبى سرمستانه و گوش دادن به موسيقى مى توانند «احوال »عرفانى شان را تعالى بخشند، يا بايد از نمايش چنين عملى پرهيز كنند؟
پايكوبى و دست افشانى، بخشى از چنين رقصهايى بود كه ممكن بود به جنون منتهى شود (چنان كه جامى آن را در سلسله الذهب توصيف مى كند) مينياتورهايى كه عمدتاً از حوزه فرهنگ ايرانى برجاى مانده است، صوفيان چرخ زن را با آستين هاى بلندى كه بال پرندگان را تداعى مى كند به تصوير مى كشند.


به حلاج (مقتول در ۳۰۹ق‎/ ۹۲۲م) نسبت داده اند كه پاى در زنجير مى رقصيد و به سوى دار مى رفت: اصطلاح «رقص در زنجير» ترجمان فارسى رقص بسمل (raks - i bismil) است كه تبديل به يك كليشه ادبى شد؛ «رقص»  پرنده اى كه به رسم شرعى ذبح شده، يعنى جان دادن عاشقى كه به «پرنده سربريده » شباهت دارد.


اگرچه رقص به عنوان بخشى از سماع در طريقت گروههاى مختلف درويشان ـ خاصه چشتيه ـ وجود داشت، اما تنها در طريقه مولويه نهادينه شد. مولاناجلال الدين رومى (۷۲ ـ ۶۰۴ ق ‎/ ۷۳ ـ ۱۲۰۷) بيشتر اشعار غنايى و بسيارى از غزلياتش را به هنگام گوش دادن به موسيقى وسهل است كه با كف زدنهاى موزون سروده است.

 اصطلاحاتى از قبيل «پايكوبى»  و «دست افشانى» و نظاير آنها در اشعارش ـ بخصوص رباعيات ـ فراوان است. چرا كه رباعى اغلب به عنوان قالبى منظوم در مجالس سماع به كار گرفته مى شد. نزد مولوى تمام جهان در رقص شگفت آور در حركت است؛از زمانى كه عدم، خطاب ازلى خداوند «آيا من پروردگار شما نيستم» را شنيد، پايكوبان پا به عرصه وجود نهاد ( ديوان شمس ـ شماره۱۸۳۲).

اين عقيده به گفته هاى جنيد اشاره دارد. رقص و سماع دونردبان براى صعود به آسمان ـ يعنى معراج حقيقى ـ هستند و فرشتگان و جنيان نيز در اين عروج شركت دارند. رقص شاخه هاى درختان به واسطه وزش نسيم بهارى نيز مظهرى از آن سرنمون ازلى است.

 فرزند مولانا، سلطان ولد، موسيقى و رقص را كه پدرش با الهامات خود آنها را پرورانده بود، سامان داد. به اين معنا رقص در نزد مولويه يك عمل شورمندانه عنان گسيخته نيست، بلكه رقص منظم «باله» است كه در آن يك درويش مى تواند شعفى سرمستانه را تجربه كند. اما اين شعف سرمستانه راهى براى پرستش «او» و در حقيقت «رقص براى خدا» است. چرخ زدن اغلب به حركت ستارگان به دورخورشيد يا رقص پروانه به دور شمع براى «فنا»ى در آن تشبيه مى شود. اين تجربه فنا است، «فنا»ى در خدا براى رسيدن به سطح بالاتر از بصيرت. شاعران بعد از مولانا نظير غليب (متوفى در استانبول به سال۱۲۱۳ق۱۷۹۹م) به مانند شاعران هند و ايرانى ـ البته با صراحت بيشترى ـ اين سمبوليزم را در اشعارش با رديف رقص به كار گرفت.


در ميان دراويش، بويژه مولويه، مراسم تدفين اغلب با پايكوبى همراه بود و نيزدر مورد عرس ـ جشنهايى كه براى نكوداشت يك عارف متوفى برگزار مى شد ـ وضع بر اين منوال بود و بنابراين، جاى شگفتى نيست كه برخى صوفيان از رقص بهشتى سخن به ميان آورده اند. (از اين رو يادآور برداشتى غربى از نقاشيهاى ميكل آنژ است) و روزبهان بقلى (متوفى ۶۰۵ق۱۲۰۹‎/م) چنانكه ادعا مى كند خود را در رقص با ملائك و پيامبر ديد. نماد پايانى سفر عرفانى او «رقص با خدا» است.


در كشورهاى اسلامى معمولاً رقص هاى محلى براى زنان و مردان جداگانه ترتيب مى يافت و چنانچه در مواردى زنان و مردان با هم درمى آميختند و به پايكوبى مى پرداختند ـ به مانند قبايل بربر ـ كه توسط اهل ظاهر و صوفيان متنسك مورد اعتراض واقع مى شد. اين امر كه امروزه حتى زنان در طريقه هاى «امروزى» شركت مى جويند با تمام سنت كلاسيك در تقابل است. چرا كه سماع صوفيه متوجه اهداف جسمانى نيست. نقادان سنتى تصوف به مانند ابن جوزى در تلبيس ابليس، رقص را وحى شيطانى و فعلى «خلاف اخلاق» مى دانند.

نحوه انجام رقص و سماع در طريقه مولويه


در اين مراسم شيخ در وسط دايره اى مى ايستد. قاليچه اى سرخ رنگ (نماد اتحاد با عالم شهود) به سوى مكه گسترانده مى شود. مراسم با تلاوت قرآن و نعت (شعرى كه در ثناى نبى سروده مى شود) آغاز مى شود. نوازندگان روبروى شيخ مى نشينند و سكوتى كه در پى تلاوت قرآن و نعت نبى بر مجلس سايه افكنده با صداى طبل شكسته مى شود.

 پس از آن تكنوازى نى شروع مى شود. سپس درويشان به دنبال شيخ در دايره تالار مى ايستند و به يكديگر سر فرو مى آورند.
رقص با نخستين سلام يك درويش آغاز مى شود. درويش با بوسه اى بر دست شيخ از او براى سماع رخصت مى طلبد. مرشد سماع، او را به جاى خود راهنمايى مى كند.

نوازندگان و خوانندگان كر شروع به خواندن مى كنند. شيخ در جاى خود ايستاده و درويشان برگرد او باز مى شوند و مى چرخند و آهسته ذكرالله، الله، الله را زير لب تكرار مى كنند.

اين بخش ازمراسم تقريباً ۱۰دقيقه به طول مى كشد و براى چهاربار تكرار مى شود. در چهارمين سلام خود شيخ نيز به رقص ملحق مى شود. در نظمى خورشيد وارمولانا، شيخ، نماد خورشيد است و درويشان به مانند ستارگان به دور خود و به دور شيخ چرخ مى زنند.


ايشان چرخ زنان دست راستشان را براى كسب رحمت الهى به سوى آسمان دراز مى كنند تا آن را به قلب خود منتقل سازند و از قلب نيز با پايين آوردن دست چپ به سوى زمين آن را از رحمت الهى سيراب مى سازند.

 هنگامى كه يك نفر پاى خود را محكم به زمين مى كوبد، ديگرى دنباله كار او را مى گيرد و رقص را ادامه مى دهد. فراز و فرود پاى راست دائماً با ذكر آهنگين الله، الله، الله همراه است.

بدين ترتيب سمبوليزم نهان در رقص و سماع طريقه مولويه به عشق آسمانى و شور عرفانى و نيز اتحاد با خدا اشارت دارد. در پايان، درويشان هوهوكنان به يكديگر ملحق شده و با ذكر فاتحه و اداى نماز براى مولانا و شمس تبريزى مراسم را به پايان مى رسانند.

پيام هاي ديگران        link        جمعه، 20 آبان، 1384 -

با سلام خدمت دوستان گرامی. از اين به بعد اين بلاگ به صورت منظم به روز خواهد شد.

از لطف خود همچون گذشته ما را دريغ نفرماييد.

 

پيام هاي ديگران        link        یکشنبه، 20 شهریور، 1384 -
رباعيات کامل ابوسعيد ابوالخير

با سلام خدمت دوستان عزيز؛

از متن کامل رباعيات  ابوسعيد ابوالخير  از وبلاگ دوست گرامی يقين می توانيد استفاده نماييد.

 

پيام هاي ديگران        link        چهارشنبه، 25 آذر، 1383 -
کعبه

 

 

پيام هاي ديگران        link        سه‌شنبه، 8 اردیبهشت، 1383 -
ابوسعيد ابوالخير: فروتنی و ترك خود بينی

پايه و اساس معرفت حق دوری از خود پرستی و تكبر است.

پس از آفرينش آدم ، نخست گناه ، تكبر و خود برتر بينی بود كه از شيطان سر زد.

پس فرشتگان سجده كردند مگر ابليس كه سر باز زد و خود را برتر ديد و از كافران بود﴿مصحف س ۲ ی ۳۴﴾ در قران كريم كبريا و بزرگی را در آسمان و زمين از آن خدا می بينيم و له الكبريا فی السماوات و الارض .... يا در حديثی گفته شده: زيرا كسی كه فروتنی كند خدا او را برميكشد و كسی كه خود را برتر ببيند خدا او را خوار می دارد.سعدی گفته است  :

تواضع سر رفعت افرازدت                  تكبر به خاك اندر اندازدت

از مهمترين درسهای عارفان و متصوفه ترك خودبينی و فروتنی است.خود را مبين كه رستی ، همه ی سفارش آنان قهر نفس و تواضع و خاكساری است.بزرگی اين مردان در اين است كه خود را در ميان نمی ديده اند.

بوسعيد با ذوق شاعرانه گاه با تفسير و تاويل سخنان عادی اين معنی را به شنوندگان گوشزد ميكرده است.﴿﴿...شيخ را گفتند كه دی گفتی كه مرد به يك قدم به خدای رسد ...گفتند چگونه ای شيخ؟ 

گفت ميان بنده و حق يك قدم است و آن آنست كه يك قدم از خود بيرون نهی تا به خق رسی...بر در خانقاه طوافی آواز ميداد كه : كما و همه نعمتی. شيخ گفت از آن مرد غافل شنوی و كار بندی.كم آييد و همه شماييد.پس گفت :

 فا ساختن خوی خوش و صفرا هيچ                   تا عشق ميان ما بماند بی پيچ

چنانكه می بينيم از كلمه كما يا كمای كه ﴿﴿گياهی است كه اهالی روستا ساقه های تاره رسته آن را در غذاها بكار ميبرند و معمولآ از آن نوعی آش درست ميكنند﴾﴾. تركيب دو كلمه ﴿﴿كم﴾﴾ و ﴿﴿آي﴾﴾ به ذهن او رسيده است يعنی فروتنی كن و خود را كم گير و بزرگ مشمار.

لطف سخن و هنر ابوسعيد در اين است كه از كارهای روزانه و وقايع روزمره ی زندگانی دست مايه ای می ساخته است برای درس دادن به مريدان و از كارهای پيش و پا افتاده به معانی بلند رهنمون ميگشته است.تعليمات ابوسعيد از زندگانی عادی و محاورات و گفتگوهای رئزانه بر می خيزد.اين مرد هشيار و مراقب حالات مريدان پاسخ پرسش كنندگان را از سوال خود آنان ميدهد.

"روزی درويشی به ميهنه رسيد و همچنان با پای افزار پيش شيخ ما آمد و گفت : ای شيخ بسيار سفر كردم و قدم فرسودم نه بياسودم نه آسوده ای را ديديم.شيخ گفت هيچ عجيب نيست سفر تو كرده ای و مراد خود جستی.اگر تو در اين سفر نبوديی و يك قدم به ترك خود بگفتيی هم تو بياسوديی و هم ديگران به تو بياسودندی.

زندان مرد بود مرد است چون قدم از زندان بيرون نهاد به مراد رسيد"

 به اين صوفی كه بسيار سفر كرده است و آسودگی و آرامش دل نيافته است می گويد : مشكل كار تو در    خود بينی و خود پرستی توست،خود را در ميانه ميبينی و برای خودت سفر می كنی. تا منيت آدمی همراه اوست به حق نميرسد.

آنچه اين سخنان را اثربخش و تاثيرگذار می كرده است صداقت گوينده آن است. پير مهنه صريح و بی پيرايه سخن می گفته است و از تكلف و ريا كاری به دور بوده است.

يك نفر در راهی همراه شيخ بوده است، جوانی رعنا و مغرور.از هر طرف شيخ كه راه می رفته می فرموده است مه از جانب ديگر حركت كند."خواجگك در پيش شيخ می رفت و به خود فرو می نگريست.شيخ گفت خواجه در پيش مرو.خواجگك باز پس ايستاد...شيخ گفت خواجه باز پس مرو ....شيخ گفت خواجه بر راست مرو...خواجگك بر دست چپ شيخ آمد و گاهی چند برفت شيخ گفت بر دست چپ مرو...خواجگك تنگدل شد و گفت ای شيخ كجا روم ؟ شيخ گفت:

ای خواجه خود را بنه و بر راست رو........شيخ اين بيت را بگفت:

تا با تو تویی تو را بدین کار چه کار       کاین آب حیات است ز آدم بیزار

 

فرياد بر خواجگك افتاد"

در واقع به ديگران عملآ و با توجه به رفتار خود آنان درس می داده است.آن قدر به آن جوان خودپسند با گفتن از اين طرف و از آن طرف حركت كن فشار آورده است كه او درمانده و خشمگين و تنگدل گفته است چگونه حركت كنم و با شيخ همراهی كنم.سوال جوان سطحی بوده  و در باره همان قدم زدن و راه رفتن با ابوسعيد بوده است ولی شيخ او را به سلوك و حركت حقيقی توجه داده است كه بايد ترك خود بينی كند و خود را بنهد و به راه راست رود.

اين راست رفتن همان جز~ اصحاب اليمين شدن است و اگر راست به معنی مستقيم باشد، صراط المستقيم به سوی حق است.

کسی کو در حضور افتاد بی خواست     در این راه چون خدنگی می رود راست

 

پيام هاي ديگران        link        دوشنبه، 18 اسفند، 1382 -
از پس هر غم طرب افزایدا

شیخ گفت: آن مرد مال بسیار داشت. در دلش افتاد که تجارت کند. در کشتی نشسته بود، کشتی بشکست و مال و خواسته غرق شد و هر که در آنجا بودند هلاک شدند و او بر لوحی از الواح کشتی بماند. به جزیره ای افتاد خالی، بی مونس. سالها برآمد تنگدل گشت و غمی شد. شبی بر لب دریا نشسته بود برهنه و موی بالیده و جامه ها از وی رفته. این بیت می گفت:

چون کلاغ سیاه، سفید شود، من به نزد خاندان خود باز می گردم، و هیهات، کلاغ کی سفید می شود؟!

 آوازی شنید که کسی گفت از دریا:

شاید غمی که با آن شب را به روز آورده ای، گشایش نزدیکی در پی داشته باشد. یا مرد نومید نباش. چه دانی که این سختی و رنج را که این ساعت تو در اویی، فرجی نزدیک پدید آمده باشد؟!

دیگر روز این مرد را چشم به دریا افتاد. چیزی عظیم دید. چون نزدیک فراز آمد، کشتی اهل او بود. چون آن مرد را بدبدند گفتند:" حال تو چیست؟" گفت:"قصه ی من دراز است." و قصه ی حال خود بگفت، و گفت که من از کدام شهرم. گفتند: ترا هیچ فرزندی بود؟ گفت:" مرا فرزندی بود خرد." چون بشنیدند، روی بر زمین نهادند و گفتند:" این پسر تست، و این کشتی از آن اوست و ما همه بندگان اوییم." پس او را جامه ها پوشیدند و گفتند:" اکنون اگر خواهی باز گردیم." پس با او باز گشتند و به جای خویش رسانیدند.  شیخ گفت:

کار چون بسته شود بگشایدا                         وز پس هر غم طرب افزایدا

 

پيام هاي ديگران        link        یکشنبه، 7 دی، 1382 -
شرط جوانمردی

در آن وقت که شیخ قدس ا... روحه العزیز به نشابور بود، به حمام شد. درویشی او را خدمت می کرد و دست بر بازوی شیخ می نهاد و شوخ از پشت شیخ بر بازو جمع می کرد چنانکه رسم ایشان است، تا آنکس ببیند. در میان این خدمت از شیخ سؤال کرد که " ای شیخ، جوانمردی چیست؟" شیخ گفت: "آنکه شوخ مرد پیش روی او نیاری" حاضران انصاف بدادند که کسی در این معنی بهتر از این سخنی نگفته است.

شوخ:چرک

 

پيام هاي ديگران        link        جمعه، 21 آذر، 1382 -
سلطان من

آن فانی مطلق، آن باقی بر حق، آن محبوب الهی، آن معشوق نامتناهی، آن نازنین مملکت، آن بستانی معرفت، آن عرش فلک سُیر، قطب عالم: ابوسعید ابوالخیر قدس الله سره، پادشاه عهد بود بر جماه ی اکابر و مشایخ، و از هیچ کس چندان کرامت و ریاضت نقل نیست که از او. و هیچ شیخ را چندان اشراف نبود که او را در انواع علوم به کمال بود. در لطف و سازگاری آیتی بود خاصه در فقر. از این جهت بود که گفته اند هر جا که سخن ابو سعید رود همه ی دلها را وقت خوش شود زیرا که از ابوسعید هیچ نمانده است. و او هرگز من و ما نگفت. همه ایشان گفت.

نقل است که پدرش دوستار سلطان محمود غزنوی بود، چنانکه سرایی ساخته بود و جمله دیوار آن را صورت محمود و لشکریان و فیلان او نگاشته. شیخ کودک بود. گفت: یا بابا! از برای من خانه ای بازگیر. ابوسعید همه آن خانه را ا... بنوشت. پدرش گفت: این چرا می نویسی؟ گفت: تو نام سلطان خویش می نویسی و من نام سلطان خویش.

پدرش را وقت خوش شد و از آنچه کرده بود پشیمان شد و آن نقشها را محو کرد و دل بر کار شیخ نهاد.

 

 

 

پيام هاي ديگران        link        شنبه، 8 آذر، 1382 -
اسرارالتوحيد

در میان آثار صوفیانه، اسرار التوحید هم از نظر محتوا و هم از نظر لطف تعبیر و شیوایی شهرتی بسزا دارد. برای پژوهش در مکتب تصوف و عرفان و آگاهی از اصول و فروع و تاریخ این مکتب که زمانی نفوذ شگفت آوری در جهان اسلامی داشته است تا آنجا که امیران و پادشاهان مقتدر در برابر مشایخ و پیران طریقت جانب احتیاط را رعایت می کردند، این کتاب مرجعی مهم است. خواننده ی کتاب در ضمن اطلاع از شرح حال ابو سعید ابی الخیر که داستان وار و به شیوه ای دلپذیر و شیرین تحریر شده است، با رسوم و عادات و طرز تشکیلات و اجتماعات صوفیه و مفهوم واقعی بعضی مصطلحات این فرقه از قبیل خلوت، ریاضت، مراقبت، سماع، رقص، خرقه، مرقع، زاویه، وجد، حال، قبض، بسط و نیز با بعضی رویدادهای تاریخی و اوضاع اجتماعی قرن پنجم و ششم واحوال و اقوال برخی از عرفا و مشایخ و رجال معتبر آشنا می شود.

اسرار التوحید از مایه ی اخلاقی برخوردار است. نکات اخلاقی کتاب آنچنان شیوا و لطیف تعبیر شده است که حتی سختترین دلها را، اگر هم مداق " قلوبهم کالحجارة او اشدّ قسوةً " باشند نرم می کند.

استاد دکتر صفا اسرار التوحید را از جمله ی شاهکارهای انکار ناپذیر نثر پارسی می داند. وی معتقد است که " روانی انشا و انسجام و استحکام عبارات و رعایت تام و تمام موازین فصاحت و بلاغت در این کتاب به حد اعلای خود رسیده است و با آنکه کتاب در اواخر قرن ششم یعنی دوره ی استیلای سبک مصنوع نگارش یافته، به هیچ روی اثری از آثار تصنع جز در مقدمه ی آن مشهود نیست. کوتاهی جمله ها و تمامی آنها و به کار رفتن کلمات و ترکیبات اصیل پارسی از همه جای این کتاب مشهود است و سرگذشتها با چنان مهارت حکایت شده است که گیرندگی خاص آنها خواننده را همه جا مجذوب نگاه می دارد. "

مرحوم بهمنیار در این سخن با دکتر صفا همعقیده است و می نویسد: " بهترین وصفی که از اسرار التوحید را از آغاز تا انجام شامل می شود، این است که نزدیک به هشت قرن از تألیف آن می گذرد و مندرجاتش همچنان تازه و به نثر مفهوم و متداول در این زمان تا به حدی شبیه و نزدیک است که خواننده ی آن تصور می کند که به خواندن شیواترین نثری که از قلم ماهرترین نویسنده ی قرن اخیر جاری شده است اشتغال دارد."

 

پيام هاي ديگران        link        پنجشنبه، 29 آبان، 1382 -